|
عاشقانه و شاعرانه |
|
|
حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست شعر خوب ازتو گفتن دیگه سوغاتی من نیست من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم توی رود خونه قلبت قایق من رفتنی بود من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود توی رود خونه قلبت قایق من رفتنی بود من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود تقدیم به تنهاترین تنهای که تنهای مرا حس کرد باز در تنهای مرا تنها گذاشت از تنهای من گریخت ......
در این روز غم انگیز جدایی٬
کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه ی فردا نبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی این گونه بی معنا نبود کاش بودی تا لبان سرد من قصه گوی غصه ی غم ها نبود کاش بودی تا نگاه خسته ام از برای موج و از دریا نبود کاش بودی تا زمستان دلم این چنین پرسوز و پر سرما نبود
خدایا..خدایا ..خدایااااا بار الها آنکه در تنها ترین نتهاییم تنهایم کذاشت، تورا به حق تنهاترین تنهاییت تنهای تنهایش مگذار
![]() به دیدارم بیا هرشب
در این تنهای تنهایی تاریک دلم تنگ است
بیا ای روشن ای روشنتر از لبخند م
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها دلم تنگ است یبا بنگر ، چه غمگین و غریبانه
یبا بنگر ، چه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها ومن می مانم وبیداد بی خوابی بیا امشب که بس تاریک و تنهایم و می ترسم همه از خواب برخیزند نمی خواهم بداند هیچکس ما را
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما غزل توست که در قولی از آن ما نیست تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست شب که آرام تر از پلک تو را می بندم در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست این که پیوست به هر رود که دریا باشد از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست بغضی عمل نکرده شده مین قلب من
ترسم که تکه تکه شوم از درون تن! انگار کن که غصه شده نام زندگی از لابه لای غصه شدم محو خویشتن گاهی دلم هوای خرابات می کند انسان شنیده ای که غریب است در وطن؟! همراه باد بی هدف از خود برون شدم باران مرا بشست و علفزار هم ، کفن عاصی ترین لحظه عمرم شنیدنی ست در گوشه ای کنار ، نشستم به سوختن از لابه لای آهن و آتش کشیدم اش بغضم فرو دادم و لبها به دوختن این نکته بعد من به جهان خون دل دهد آسان نبود ، عشق ، به مینی فروختن
آه وقتی که تو چشمانت آن جام لبالب از جان دارو را سوی این تشنه ی جان سوخته میگردانی موج موسیقی عشق از دلم میگذرد روح گل رنگ شراب در تنم میگردد دست ویرانگر شوق پر پرم میکندای غنچه ی رنگین پر پر من در آن لحظه که چشم تو به من مینگرد برگ خشکیده ی ایمان را در پنجه باد رقص شیطانی خواهش را بر آتش سبز نور پنهانی ببخشش را در چشمه مهر اهتزاز ابدیت را می بینم بیش از اینسوی نگاهت نتوانم نگریست اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست کاش میگفتی چیست آن چه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران...... و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم............ باتو ام سهراب یادته گفتی تا شقایق هست زندگی با ید کرد. نیستی سهراب ببینی شقایقهم... مر د دگر با چه کسی رو دل خوش کرد یادته گفتی گاه گهی قفسی..میسازم میفروشم به شما... تا با اواز شقایق که در ان زندانیست دل تنهایتان تازه شود.سهراب دیگه حتی اون شقایق....... که اسیر قفسه ... سهرابساحل یک نفسه.... پس کجاست اون قفس شقایق. منو با خودت ببر با قایقت راست میگی کاش مردم دانهایی دلشان پیدا بود اره سهراب کاش که دلشون شیدا بود
خودت گفتي به بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است .
خدا. هر کی دوست داری... منو ببرپیش خودت.. دلم خیلی گرفته..از خودم از همه کس ..از بی کسی ... خدا ..
نیمه شب آواره و بی حس و حال٬ در سرم صودای جامی بی زوال پرسه ایی اغاز کردیم در خیال٬ دل بیاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت٬ یک دوسال از عمر رفت و برنگشت دل بیاد آورد اول بار را٬ خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اصرار را٬ آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود٬ چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او٬ هم نشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او٬ ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی٬ این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر٬ وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم زه دنیا بی خبر٬ دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دم ساز شد٬ گفتگوها بین ما آغاز شد گفتمش ...... گفتمش در عشق پا برجاست دل٬ گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو ذورق وان شوی دریاست دل٬ بی تو شام بی فرداست دل دل زه عشق روی تو حیران شده٬ در پی عشق تو سرگردان شده گفت ......... گفت در عشقت وفادارم بدان٬ من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان٬ چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من٬ با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده٬ دل زه جادوی رخت افزون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده٬ عالم از زیباییت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش٬ طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود٬ بحر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود٬ همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره عافاق بود٬ در نجابت در نکویی طاق بود روزگار..... روزگار اما وفا با ما نداشت٬ طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت٬ بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصَه هجران بود و بس٬ حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود٬ در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود٬ سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست٬ ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست٬ این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رفت٬ رفت و با دلداری دیگر عهد بست با که گویم او که هم خون من است٬ خسم جان و تشنه خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد٬ این گدا مشمول آن رحمت نشد٬ آن طلا حاصل به این قیمت نشد با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم من کیستم؟ آن شکسته ، رفته زیاد تک درختی که برگ وبارش نیست
جز تو هیچــــکسی ...درد عاشــــقی... .غصــــهای من ...خنــــــدهای منو ...لحظــــهای منو ...گریـــــ
نمیـــــــــــــدونم از کجا شــــــــــــــــــــروع کنم قـــــــــــــصه تلخ ســــــــــــادگیمـــــــــو...
نمیــــــــــــدونم چرا قســـــــــــــمت میکنــــــــــم روزهـــــــــتای خوب زندگیــــــــــمو... چرا تو اول قصــــــــه همه دوســــتم میــــــــدارن وسط قصه میــــــشـــه سر بســـــرم میزارن تا میخواد قصــــه تموم بشه هــــمه تنــــهام میزارن ..میتونم مــــثه همه دورنــــگ باشـــم دل نبــــازم. میـــــــتونم مثه همه یه عــــــــــشق بادی بـــــــسازم بایک نیــــش زبون بتـــــرکه خـــــــراب بشه تا بیان جمــــــش کن حـــباب دل ســــراب بشــــه..میتونم بازی کــــنم با احـــــساس وعشق کـــسی میتــــونم درســـــت کنم ترس دل ودلو اپســــی..میـــتونم دروغ بگـــم تا خودمـــو شــــیرین کنـــم .. میتونم پشــت دلا قایم بشــم کمین کنم ولی با این هــمه منم بازمثه اونام یه دروغــگو میشم ورد زبونا.. یه نفر پیدا بــــشه به من بگه چـیکار کنم ..با چه تیــــــــری اونی که دوســـــــش دارم شیــــــــکار کنم .. من باید از چی بفهمـــم چه کسی دوســـم داره توی دنـــیا اصلا عشـــــــق واقعــــــــی وجــــــــود داره .. جز تو هیچــــکسی ...درد عاشــــقی... .غصــــهای من ...خنــــــدهای منو ...لحظــــهای منو ...گریــــــهای منو ...ندیده نشـــــنیده و وقتــــی تو نیســــتی من میــــــشم بین این ادمـــــــــها غریبـــــــه گم میـــــــــشم ..دنبال تو ..
ســــر خاک مـــادر من هیشکسی گریـــــه نکــــردش .......... بابام هیــــــــــچی نمیگفـــت بـــا اون نگـــاه ســــر دش ...... مادرم بایـــد بدونـــی بــابـــایــــی بهــــونه کــــرده............ جـــــــای تـــو تــــوخــــونه ما یکـــی رو نشونـــه کــرده.......... جــــای تو شبـــا میفـــته واســـه من قــــصه میــــخونــه........ میـــدونه دوســـش نـدارم ولــی بــا زپیشــم میـــمونــه ........ ولــی من هــنوز نزاشـــتم تــوی تخــت تـــو بـــخوابـــه ........... چــرا اون تــو خـــونه مـــاســت یــه ســوال بـی جــوابـه ......... گـــلای یاســ تــو باغــچه غروبـــا بــو نمــیگیـــرن........... همشـــــو یـه عــــهدی بستـــن ســـر خـــاک تــو بمیــرن.... قــاب عکــس ســـرد وخـالــی اخــرین خنـــده مـــادر............. گــــل ســر یــادگــاری ولــی بــا گــــلای پـــر پـــر..............
به نام خالق وصل و جدایی...........به نام نامی پروردگــــــــارم سلام ای نازنین بی وفایم...........سلامت هستی ای زیبا نگارم اگر چه بینهایت دوری ازمن...........تو را تا بینهایت دوست دارمقلم را روی کاغذ می گذارم...........برایت چند خطی می نگارم نمی دانم کجا و در چه کاری...........نمی دانی کجا و در چه کارم فقط امید وارم شاد باشی...........نه چون من که هزاران غصه دارم اگر از حال من خواهی غمینم...........از آن روزی که رفتی بی قرارم دگر خشکیده اشک دید گانم...........برای گریه اشکی هم ندارم از آن روزی که رفتی تیره گشته...........تمام لحظه های روزگارم لباس تیره بر تن می کنم چون...........برای مرگ عشقم سوگوارم پس از تو روی لب لبخند مرده...........چو مجنون اسب ماتم را سوارم تو را در خواب می بینم دمادم...........که با تو در کنار چشمه سارم ولی از خواب برخیزم چو بی تو...........تصور می کنم بر تل خارم برایت می نویسم تا بدانی...........حکایت های چشم اشکبارم تمام اهل عالم را خبر کن...........که من دیوانهء چشمان یارم خبر کن تا همه حالم ببینند...........مگر سنگم که تاب غصه آرم تو احوال مرا از قاصدک پرس...........که او آگه بود از حال زارم پس از تو روزن نوری ندیدم...........میان دخمهء تاریک و تارم غمت همچون طنابی گشته لیلا...........مرا آویخته بر چوب دارم در آخر آرزویم شادی توست...........تو را دست خدایم می سپارم چرا اصلا برایت می نویسم...........منی که پیش تو ارزش ندارم چو می دانم نخوانی نامه ام را...........من آن را لای دفتر می گذارم
خیلی وقته که میدونم یه کسی تو لحظهاته... واسه به تو رسیدن مثه سایه پابه پاته .بار عشقم نمیشه حتی رو کوهم بزاری من که تک سوار دنیام واسه عاشق سواری بی تو من یه بی پناهم تو قشنگترین پنهای دستامو بزار تو دستات لحظه دل بیقراری باورم کن بی تو تنهام تو نباشی سر به دنیام بزار ادما بدونندستامو بگیر تو عاشقم عاشقی رسوا اگه روزی بدونن که تو دیگه منو نمیخوای اگه دنیا منو بخواد بی تو من دنیا رو نمیخوام بی تو من یه بی پناهم تو قشنگترین پناهی دستات لحظه بیقراری. باروم کن بیتو تنهام....
یه پنجره یه قفس یه حنجره بی همنفس
سهم من از بودن تو یه خاطره همین وبس تو این مثلث غریب ستارها رو خط زدم . دارم به اخر میرسم از اون ور شب اومدم . یه شب که مثه مرثیه خیمه زدم تو باورم میخوام تو این سکوت تلخ صداتو از یاد ببرم . بزارکه کوله بارومو رو شونه شب بزارم . باید از اینجا برم فرصت موندن ندارم داغ ترانه تو دلم شوق رسیدن تو تنم تو حجم سر این قفس منتظر پر زدنم . من از طبار غربتم از ارزوهای محال . قصه ما تموم شده با یه علامت سوال ؟؟؟ تسلیت به دوستم رضا و .........؟ بزن بارون خیس و ترم کن
بـــــزن بـــارون بـــزن....... تو . پر پـــرم کــــن
بـــزن بـــارون کـه...... غمگیـــن دل مــــن
بـــزن بـــارو ن که......ننگیــن شب مــن
بزن بارون و با خود....... ببر دردای این دل
تــا نبــاشم هــر دم در...... پی همـــراز ایــن دل
بــــزن بــــارون دلــــم........ مــــاتم گــــرفته
بزن بارون که زندگیم .......رنگ غم گرفته
ببار بارون به دلهای........ غبار گرفته
ببار بارون که غم ...... دلمو تنها گرفته
منو با خودت...... ببر بارون
با قطره هات منو..... به دریا برسون...
زیر باران غزلی خواند،دلش تر شد و رفت....... چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم..... آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت..... .روز میلاد همان روز که عاشق شده بود..... مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت....... او کسی بود که از غرق شدن می ترسید... عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت........ هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد... دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت.... ساحل امروز خموش است..ماسه ها شسته و نمناک
موج کف بر لب و دیوانه و مست..سوی من می آید و بر می گردد، مرغ دل گرچه اسیر قفس است،..همرۀ موج ندانم که چرا میخواند مادر!امروز دلم شعر ترا میخواند..بر سر سنگ به نزدیکی آب، مرغکی گرم عبادت،سر یک پای ستاد ست، دعا میخواند، پر این مرغ سپید است، از رهی..سینه اش پاک زکین، به چنین پاکی و خوبی به خدا مادرم است این، از رهی دور رسیدست و مرا میخواند.... تو را دوست دارم چون اب روان ..... اهایی تو که این همه دوری از من واین روزا در حال عبوری از من ..طاقت نداری ببینی میدونم این همه طاقت وصبوری از من . فکر نکنم بشه واست دریا این همه غفلت رو بشوری از من.. پشیمونی فایده نداره دیگه چشات باید بارون دیگه . اهایی تو که این همه دوری از من این روزا درحال عبوری از من . ستاره ها میگن پشیمونی شدیخواستی بگی که غرق نوری ازمن نمیدونم میخوای با من بجنگی دل ببری بازم چه جوری اهای تو که حس میکین سوزوندی دار وندارمو با دوری ا زمن. فکر نکنم بشه با صد تا دریا این غفلتو بشوری ازمن
دوستت دارم بدان که دوست داشتنت تامردن همراه من است در حضور سیمایی بهشتیت دلتنگ شدن را فراموش کردم
ونا امیدی را از چهره ای پاک ومعصومت وزیبایت به دست اوردم روز که شقایق رابوی تنهایی گرفت.عاشق شدن را تجبه کرد ای کاش فریاد خاموشت را درکرانهای اشکفریاد میزدم در نبودنت کاغذ تهی وسفید قلبم را با نقش تو جان میدادم ای رهگذر یادم کن ببین بغض گلویم با گریهایت امیخته شده وبی تو بودنم را احساس کن هرگز برای نبودنت اینگونه ویران نشده ام مانند گردبادی سرگردان هرگز اینچنین مانند اسمان مثه ابر اشک نریخته ام ولی برای تو بودم. وهیچگاه لبخند تنهایم را باکسی تقسیم نکرده ام در این شام غریبانه هرگز خود را درکنج اطاق تنهایی ویرانم ندیدام ولی در کنج قلب تو بودم نمیدانم ..نمیدانم هوس سوختن را با چه واژه ای به تو بگویم . که سکوتت جوابیست بی شرمانه.پس میگویم به خود شقایق بسوز. بسوز که سوختنت دیوانگیست که بهترین بهانه ای سوختن من توی یاربم خدا وندا این رها بودنم را از تو طلب ببخش دارم . خدا وندا مهربانی کن ونگاهت را به زندگی من بچرخان. از صورتم غم را بخوان واز چشمانم تنهایی را ببین ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
دست بردار بسته گوش کن دل خسته ازش دلگیرم بی اون من میمیرم چاره ندارم ترکم کرده یارم ای دل عاشق وساده من اونی که رفته روزی بود عشق من دل من اونی که قلبش یکی بود با من دستای من دیگه به اونی که عمری منو بازی داد ورفتش تو دیگه قلبمو اتیش نزن دل من دل من دل من دل من روزای خوبت همه رفتن اونی که قلبش یکی بود با من دستای من دیگه به اون نمیرسه
گفتم اخه عاشق شدم ....گفتی میخوای تنها گفتم دلم ..گفتی بسوز.گفتم یه عمری بازم هنوز .......... گفتم پس عمرم چی میشه..گفتی هدر شد شب وروز..... گفتم اخه داغون میشم...گفتی به من خوش میگذره........ گفتم بیا چشام به تو..گفتی کی میخره............. گفتم اخه منوجنس میبینی..گفتی اره بی قیمتی......... گفتم یه روز یه کس بودم..با من نکن بی حرمتی ..... گفتم صدام میره باز ..گفتی به دردبسوز بساز........ گفتم حالا که ژیر شدم ..گفتی از تو که سیر شدم......... گفتم بیا بشکن تن رو .گفتی فراموش کن من رو...............
خواهم که بر مویتبر مویت هر دم من شانه زنم................ هر دم شانه زنم ترسم ژریشان کندبسی حال هر کسی چشم نرگست مستانه مستانه مستانه خواهم که بر چشمت بر چشمت هر دم کشم سرمه ترسم مجنون کند بسی مثل من کسی یه شب بیا منزل ما حل کن تو صد مشکل ما ای دلبر خوشکل ما دردت به جان ما شودروح روان ما شود خواهم بر ابرویت ابرویت هر دم کشم ویسمه ترسم که مجنون کند بسی مثل من کسی خواهم که بر رویت بر رویت هر دم زنم بوسه هر دم زنم بوسه
اخه تو فقط یه عاشق
واسه مردم درس عبرت بودم...................................
دلم مثه دلت خونه شقایق مثل مردن میمونه دل بریدن ![]() ![]() ![]() شقایق![]() ![]() ![]() ![]()
شقایق درد من یکی دوتا نیست شقایق اخرین عاشق تو بود تو را اخر سراب عشق وحسرت شقایق من اینجا غریبم شقایق جای تو دشت خدا بو
کاش میشد وقت رفتن....دلم هواتو نمیکرد ....همچون کبوتر گمشده زلانه.. کاش دلم همچون اسمان ابی عشق ....ابر بارانی نمیدید..برگونه هایی بی بهانه کاش مرغ عشقم در هوای ..نبودنت ..اواز تنهایی نمیخواند ..با قناریکاش در کاش مثه دل خزونیم بغض شو رومیشکست ..این دل سنگی تو ... هنوز تصویر چشمانت را در رویای شبانه ام دارم ..چه پا ک ومعصومانه .. بهت گفتم خواستی در جمع عاشقانه رسوایم کنی ...راحت باش صادقانه بهت گفتم هر چه میخوای بگو ..مرگ ..نفرت ..گم شدنم .میروم بیبهانه ولی ای کاش ان وقت ..قسمت دادم .گفتم نگو دوری از من .. دگر دل من دل نیست از ان روز ..شده دلی دیوانه ...قلبی ویرانه
تو ای ن تنهای تلخ من ویک عالمه یاد .نشسته روبرویم کسی که رفته برباد کسی که عاشقانه به عشقش پشت پا زد برای بودن من به خود رنگ فنا زد چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن .برای اون که سایس همیشه رو سرمن کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد .منو اباد کرد وخودش بیرون شد از به اتش تن زد رفت تا من اینجا نسوزم با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم
دستانم با تمنا چشمانم خیس بارن یک انتظار دیگر یک دل پر بهانه... دلی مانند شمع.... در جستجوی پروانه ..جانی بی رمق ..در پی یک اشیانه شکست تو بود ای مهربانم ....یا عشق من ..در این راه عشق کی بود شیدا ودیوانه.. برگم برایت ..شعاری پوچ وعاشقانه بود ..رفتنم برایت اشک خیس شاعرانه بود .. ولی تو تنها بهانه بود برای این دل رسوای من ...بدان این دلم خلوت شاعارانه تو بود ....
به چه چیز؟به شکست دل من یا به پیروزی خودت ؟؟ بگو به چه خندیدی تو ؟به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد ؟ یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت وخاکستر کرد ؟ قسمت میدم به چه خندیدی تو ؟؟به دل ساده من خندیدی؟؟ که دگر تا ابدنیز به فکر خود نیست؟؟بخند بخند که دل عاشق من خنده دارد ........... |
|